خرید بک لینک

سرم را به صندلی ماشین تکیه داده بودم و پشت پلک های بسته ام دنبال روزها و شب های خوبم می گشتم...

_ به چی لبخند میزنی؟

صدایش علت باز شدن چشم هایم نشد اما مرا از فکر و خیال بیرون کشید...

_ وقتی پشت فرمونی جلوتو نگاه کن نه منو...!

چشم بلندی گفت و چیزی نپرسید... نپرسید چون می دانست قرار نیست جوابی بگیرد...

اینکه تا رسیدن به مقصد چشم هایم را باز نکردم فقط یک دلیل داشت!

" خستگی "

و چه چیزی می توانست برای لحظه ای هرچند کوتاه این خستگی را از من بگیرد؟

" خیال پردازی "

+ تمام زندگی من همینطور گذشته و می گذرد...!

برچسب: نویسنده: زهرا میرزایی تاريخ: چهارشنبه 30 بهمن 1398 ساعت: 10:31

صفحه بندی