سرم را به صندلی ماشین تکیه داده بودم و پشت پلک های بسته ام دنبال روزها و شب های خوبم می گشتم...
_ به چی لبخند میزنی؟
صدایش علت باز شدن چشم هایم نشد اما مرا از فکر و خیال بیرون کشید...
_ وقتی پشت فرمونی جلوتو نگاه کن نه منو...!
چشم بلندی گفت و چیزی نپرسید... نپرسید چون می دانست قرار نیست جوابی بگیرد...
اینکه تا رسیدن به مقصد چشم هایم را باز نکردم فقط یک دلیل داشت!
" خستگی "
و چه چیزی می توانست برای لحظه ای هرچند کوتاه این خستگی را از من بگیرد؟
" خیال پردازی "
+ تمام زندگی من همینطور گذشته و می گذرد...!
برچسب:
نویسنده: زهرا میرزایی