خرید بک لینک

یادم هست بار اولی که سرکیس دست هایم را گرفت و گفت:

_ چشماتو ببند...شروع میکنیم... یک... دو... حالا...

طولانی ترین سفر عمرم را در اعماق وجودم داشتم...

تا زمانی که گفت : برمیگردیم!

نگاهم را به ساعت پشت سرش دوختم...

فقط ده دقیقه برای سرکیس...اما برای من همه عمرم بود...

_ حالا چی میشه؟

لبخند زد...

_ بهتر میشی...

برچسب: نویسنده: زهرا میرزایی تاريخ: چهارشنبه 13 فروردين 1399 ساعت: 16:01

صفحه بندی