گوشواره گیلاسی و بلندم گیر کرده بود به یقه لباسم و من سر گذاشته روی شانه ام رو به سامان داد می زدم...
_ بیااا اینو جدااا کن گوشم کنده شد...
همزمان با کلنجار رفتن من با گوشم لبخند زهلمگتمیشانه ای زد و دست به کمر رو به رویم ایستاد.
_ چی میدی عوضش؟
_ برو گمشو نخواستم
باشه ای و گفت و واقعا رفت گم شد...
اینکه چقد طول کشید تا بتوانم جدایش کنم به کنار اما همیشه یادتان باشد آن روی سگتان را به برادرتان نشان دهید...
+ زهلمگتمیش = حال به هم زن و چندش
برچسب:
نویسنده: زهرا میرزایی