خرید بک لینک

گوشواره گیلاسی و بلندم گیر کرده بود به یقه لباسم و من سر گذاشته روی شانه ام رو به سامان داد می زدم...

_ بیااا اینو جدااا کن گوشم کنده شد...

همزمان با کلنجار رفتن من با گوشم لبخند زهلمگتمیشانه ای زد و دست به کمر رو به رویم ایستاد.

_ چی میدی عوضش؟

_ برو گمشو نخواستم

باشه ای و گفت و واقعا رفت گم شد...

اینکه چقد طول کشید تا بتوانم جدایش کنم به کنار اما همیشه یادتان باشد آن روی سگتان را به برادرتان نشان دهید...

+ زهلمگتمیش = حال به هم زن و چندش

برچسب: نویسنده: زهرا میرزایی تاريخ: چهارشنبه 13 فروردين 1399 ساعت: 16:01

صفحه بندی