عکس هایی که سامان در حال خوردن خرمالوهای حیاط عمه خانم برایم فرستاده بود را نشان غول خندانم دادم و با درماندگی گفتم: ببین آخه چجوری دل آدمو آب میکنه ...
خندید و دستش را دور شانه هایم حلقه کرد...
_ میخوای زنگ بزنم دوتا عربده بکشم دیگه از این کارا نکنه؟
به ادبیات کوچه بازاری اش خندیدم .
_ لات شدیا...!
_ ما اینیم دیگه...
سکوت بین خنده هایمان طولانی شد...
_ معذرت میخوام که از دلخوشیات دور شدی و هیچی اونطور که دلت میخواست پیش نرفت...
لبخند زدم و چیزی نگفتم...
گلویم از نگفتن ها و چشم هایم از نباریدن ها, می سوخت...
برچسب:
نویسنده: زهرا میرزایی