خرید بک لینک

عکس هایی که سامان در حال خوردن خرمالوهای حیاط عمه خانم برایم فرستاده بود را نشان غول خندانم دادم و با درماندگی گفتم: ببین آخه چجوری دل آدمو آب میکنه ...

خندید و دستش را دور شانه هایم حلقه کرد...

_ میخوای زنگ بزنم دوتا عربده بکشم دیگه از این کارا نکنه؟

به ادبیات کوچه بازاری اش خندیدم .

_ لات شدیا...!

_ ما اینیم دیگه...

سکوت بین خنده هایمان طولانی شد...

_ معذرت میخوام که از دلخوشیات دور شدی و هیچی اونطور که دلت میخواست پیش نرفت...

لبخند زدم و چیزی نگفتم...

گلویم از نگفتن ها و چشم هایم از نباریدن ها, می سوخت...

برچسب: نویسنده: زهرا میرزایی تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 21:27

صفحه بندی