خرید بک لینک
سرم را روی پاهایش گذاشته بودم و برگ های نعنا را از توی دستش می قاپیدم و میخوردم.

_ نخور بچه نشسته اس، دل درد میگیریا.

سرم را از روی پاهایش برداشتم و مثل همه روزهایی که باهم توی بالکن حیات دلبازش مینشستیم پاهایم را از لابه لای نرده ها آویزان کردم و گفتم: دل دردم بگیرم دوای دردمو داری ...

دوای همه ی درد هایم در خانه و مرهم تمام زخم ها و بی قراری هایم در دست های عمه خانم بود...

موهایم که آرام به عقب کشیده شد فهمیدم عطر نعنای تازه را از دست های مهربانش به موهای پریشانم می بافد و می بافد...

+ کاش همیشه باشد و باشد و باشد ...

برچسب: نویسنده: زهرا میرزایی تاريخ: چهارشنبه 11 ارديبهشت 1398 ساعت: 21:51

صفحه بندی