_ نخور بچه نشسته اس، دل درد میگیریا.
سرم را از روی پاهایش برداشتم و مثل همه روزهایی که باهم توی بالکن حیات دلبازش مینشستیم پاهایم را از لابه لای نرده ها آویزان کردم و گفتم: دل دردم بگیرم دوای دردمو داری ...
دوای همه ی درد هایم در خانه و مرهم تمام زخم ها و بی قراری هایم در دست های عمه خانم بود...
موهایم که آرام به عقب کشیده شد فهمیدم عطر نعنای تازه را از دست های مهربانش به موهای پریشانم می بافد و می بافد...
+ کاش همیشه باشد و باشد و باشد ...
برچسب:
نویسنده: زهرا میرزایی