به لایت های سوزنی عسلی رنگ روی موهای مشکی و بلندم دستی کشیدم و گفتم : ممنون, به نظرت همینطور صاف بمونه یا فرش کنم ؟
به ساعتش نگاهی کرد و گفت : بسپارش به من...
یک ساعت بعد من بودم و موهایی که فرهای درشت زیباترشان کرده بود...
لبخند زدم ...
_ممنون خیلی خوب شدن
ابروهایش را بالا انداخت و گفت: من یه نره غول همه فن حریفم ,میخوای آرایشتم بکنم؟
بلند خندیدم و گفتم : نه دیگه دستت درد نکنه...
دلهره داشتم برای ورود به جمعی که در آن جز سارا و آبرام و نره غول خندانم کسی را نمی شناختم ...
گفته بودم ازمهمانی های بزرگ و پر زرق و برق متنفرم ؟
خب متنفرم.اما به لطف مامان و آموزش هایش بلد بودم که چطور رفتار کنم تا کسی آزرده خاطر نشود...
مشغول تماشای بازی بچه ها بودم که کسی کنارم نشست...
_ از وقتی تو کنارشی خیلی خوشحاله, هیچوقت انقدر سرحال و شاد ندیده بودمش...
به چهره ی خندانش حین حرف زدن با آبرام نگاهی کردم و رو به سارا گفتم: خوشحالم که اینطوره .!
دست هایم را میان دست هایش گرفت و گفت: می دونم که چقدر برات سخت بود و سخت تر اینکه از خانواده ات دوری اما ازت ممنونم که قبول کردی ! تمام سعیمو میکنم جای خالیشون رو حس نکنی...
لبخند کم جانی زدم و چیزی نگفتم...
چیزی برای گفتن نمانده بود ...
+ جای خالی بابا را نمی شود پر کرد ...!
برچسب:
نویسنده: زهرا میرزایی