کنارش دراز میکشم...انگشت اشاره ام را محکم میگیرد..انگار می داند که جز من کسی او نمیخواهد..
اسمش را گذاشته اند حرام زاده...
حاصل خوش گذرانی دو انسان که قرار بود بمیرد...
اما..
شاید می خواست هوای این دنیا را ببلعد که نمرده است..
دستم را ستون سرم می کنم و آرام لب میزنم..
لای لای دئدیم یاتاسان
قیزیل گوله باتاسان
من آرزوما چاتمادیم
سن آرزووا چاتاسان...
....
+ دلم عجیب نگران این مهمان چن روزه ام است...
+کاش دختر نبود...
برچسب:
نویسنده: زهرا میرزایی