خانم فئودال! اگه میبینی اینجارو یه خبر از خودت بهم بده :)
برچسب:
نویسنده: زهرا میرزایی
یکی ام برام نوشته بود " اونقدی خوشگل هستی که وقتی خودتو تو آیینه میبینی لبخند بزنی ؟"
براش نوشتم : " بله هستم...! "
نمیدونم معیارش برای زیبایی چی بود، اما من خودم رو با تمام کم و کاستی هام دوست دارم, شاید چون همیشه کسایی بودن که یادم بیارن همینطور که هستم زیبام...
برچسب:
نویسنده: زهرا میرزایی
برچسب:
نویسنده: زهرا میرزایی
دوست دارم بهش بگم : " کاش دیگه هیچوقت ریختتو نبینم, خیلی حالمو بد میکنی , خیلی نفرت انگیزی..."
ولی مجبورم به جاش لبخند بزنم و بگم : " خوش اومدی..."
ترسناک نیست...؟
تصور کن چند نفر از آدمای اطرافت پشت لبخندشون پر از نفرته...؟
برچسب:
نویسنده: زهرا میرزایی
مامان من اینجوریه که الان زنگ بزنه بهم بگه : " غذا چی خوردی؟"
مثلا بگم : " زرشک پلو با مرغ" , میگه : " همین دیگه همش برنج و مرغ یا خورشت میخوری بدنت همه ویتامینارو نمیگیره ضعیف موندی... "
حالا اگه بگم : " سوپ, کتلت یا کلا یه غذای ساده ی" , برمیگرده میگه : " آره دیگه همش خودتو ببند به آب و سبزیجات اینجوری جون نمیگیری دیگه... "
خلاصه نمی دونی چه گوهی بخوری که به گوه خوری نیافتی...
برچسب:
نویسنده: زهرا میرزایی
گفته بودم اولین چیزی که تو استایل آدما بهش توجه میکنم, کفششونه؟
تازگیا سرشون رو هم نگاه میکنم ببینم چه کلاهی میزارن...
یکی نیست بگه اون کلتو بگیر پایین راتو برو دیگه به سرتا پای مردم چیکار داری آخه...
عععع یکی گفت؟
چه غطا, چه جسارتا, به شما چه...؟
برچسب:
نویسنده: زهرا میرزایی
گوشواره گیلاسی و بلندم گیر کرده بود به یقه لباسم و من سر گذاشته روی شانه ام رو به سامان داد می زدم...
_ بیااا اینو جدااا کن گوشم کنده شد...
همزمان با کلنجار رفتن من با گوشم لبخند زهلمگتمیشانه ای زد و دست به کمر رو به رویم ایستاد.
_ چی میدی عوضش؟
_ برو گمشو نخواستم
باشه ای و گفت و واقعا رفت گم شد...
اینکه چقد طول کشید تا بتوانم جدایش کنم به کنار اما همیشه یادتان باشد آن روی سگتان را به برادرتان نشان دهید...
+ زهلمگتمیش = حال به هم زن و چندش
برچسب:
نویسنده: زهرا میرزایی
امشب را به عنوان شبی تاریخی ثبت میکنم...
شبی که غولم از غارش بیرون پرید و شام پخت...
فکر نمی کردم ترکیب پیاز و ژامبون و تخم مرغ و پنیر پیتزا همه را وادار به پرخوری کند حتی عمه خانم :)))
برچسب:
نویسنده: زهرا میرزایی
یادم هست بار اولی که سرکیس دست هایم را گرفت و گفت:
_ چشماتو ببند...شروع میکنیم... یک... دو... حالا...
طولانی ترین سفر عمرم را در اعماق وجودم داشتم...
تا زمانی که گفت : برمیگردیم!
نگاهم را به ساعت پشت سرش دوختم...
فقط ده دقیقه برای سرکیس...اما برای من همه عمرم بود...
_ حالا چی میشه؟
لبخند زد...
_ بهتر میشی...
برچسب:
نویسنده: زهرا میرزایی
برچسب:
نویسنده: زهرا میرزایی
اینکه رفت و آمد و برقراری تماس با خانواده ام روز به روز سخت تر می شود, عادلانه نیست...!
برچسب:
نویسنده: زهرا میرزایی
برچسب:
نویسنده: زهرا میرزایی
به نظرم از مطب دندانپزشکی باید به عنوان لوکیشن فیلمهای ترسناک استفاده شود... :/
برچسب:
نویسنده: زهرا میرزایی
اعتراف میکنم تا مدت ها بعد از تماشای فیلمی که در آن, مردی وارد یک اتاقک عکاسی می شد و زمان برایش به عقب برمیگشت, من هم همین توقع را از آسانسورها داشتم!
تا وقتی که یک آسانسور به پت پت افتاد و با گستاخی تمام فریاد زد : "بکش بیرون از ما...! "
برچسب:
نویسنده: زهرا میرزایی
هیچ مادری نمی تواند با کلماتش رنج و غصه را جرعه جرعه به جان فرزندش بریزد, جز مادر من!
به قدری در این کار تبحر دارد که حتی محبت های نصفه و نیمه اش هم نمی تواند قلب شکسته ام را بند بزند...
هرچند که نمیتوانم دوستش نداشته باشم...
او هم نمیتواند...!
بدتر اینکه حق هم دارد و زبان من نباید به اعتراض بچرخد.
اینجاست که شاعر عنان ادب از کف می دهد و می گوید :" خود ریده را تدبیر نیست"
+ از مامان هم نوشتم که سوال بیشتر ایمیل هایتان این بود "چرا از مادرت خیلی حرف نمیزنی؟"
برچسب:
نویسنده: زهرا میرزایی