خرید بک لینک
پشت تلفن برایم خط و نشان می کشید .

_ تو میخوای همه زحمتامونو به باد بدی؟ تازه داری بهتر میشی ؟ اگه بفهمم رفتی اونجا خودم بلند میشم میام می کشمت.

بلند خندیده بودم .

_ تو خودت یه پا روانی هستی بعد شدی روانشناس من؟ نفس عمیق بکش انقد عصبی نباش .

طعنه و خنده کلامم را نشنیده گرفت و این بار جدی تر اما ملایم تر از قبل گفت: تو که نمیخوای دوباره به اون روزای مزخرفت برگردی؟ میخوای؟

می توانستم نگرانی و محبت را در تک تک کلماتش حس کنم ,سرکیس برای من فراتر از یک روانشناس بود.

_ مامان میخواد که باهاشون برم، میگه حالا که بهتر شدم میتونم از پسش بربیام؟

صدایش دوباره رنگ عصبانیت گرفت

_ مادرت دکتره؟

_ نه ولی ...

_ پس بهش بگو دهنشو ببنده و تو کار من دخالت نکنه ،توام هیچ جا نمیری ،میدونی که از اینجا هم حواسم بهت هست .

_ خیلی بی ادب و بددهن شدیا

_ برو پی کارت اینجا بودی که الان زنده نبودی برام بلبل زبونی کنی .

نفس عمیقی کشیدم و پرسیدم:

_ بالاخره که چی, تا آخر عمرم باید بترسم و فرار کنم ازش؟

دوباره در صدایش محبت و آرامش ریخت.

_ نه عزیز من ، مطمئن باش وقتی بفهمم آمادگیشو داری خودم میبرمت ، بهم اعتماد کن لطفا ، تو که نمیخوای همه چیو خراب کنی ؟

_معلومه که نمیخوام

_ پس نمیری باهاشون

_ اوهوم نمیرم ، ممنون که حواست بهم هست

_ پولشو می گیرم

خندیدم، می دانستم انقدر ثروتمند هست که بی ارزش ترین چیز برایش پول است

+ سرکیس یکی از نفرت انگیزترین افرادی بود که سر از زندگی من در آورد و حتی تصورش را هم نمی کردم روزی برایم انقدر عزیز شود.

برچسب: نویسنده: زهرا میرزایی تاريخ: چهارشنبه 11 ارديبهشت 1398 ساعت: 21:51

صفحه بندی