_ تو میخوای همه زحمتامونو به باد بدی؟ تازه داری بهتر میشی ؟ اگه بفهمم رفتی اونجا خودم بلند میشم میام می کشمت.
بلند خندیده بودم .
_ تو خودت یه پا روانی هستی بعد شدی روانشناس من؟ نفس عمیق بکش انقد عصبی نباش .
طعنه و خنده کلامم را نشنیده گرفت و این بار جدی تر اما ملایم تر از قبل گفت: تو که نمیخوای دوباره به اون روزای مزخرفت برگردی؟ میخوای؟
می توانستم نگرانی و محبت را در تک تک کلماتش حس کنم ,سرکیس برای من فراتر از یک روانشناس بود.
_ مامان میخواد که باهاشون برم، میگه حالا که بهتر شدم میتونم از پسش بربیام؟
صدایش دوباره رنگ عصبانیت گرفت
_ مادرت دکتره؟
_ نه ولی ...
_ پس بهش بگو دهنشو ببنده و تو کار من دخالت نکنه ،توام هیچ جا نمیری ،میدونی که از اینجا هم حواسم بهت هست .
_ خیلی بی ادب و بددهن شدیا
_ برو پی کارت اینجا بودی که الان زنده نبودی برام بلبل زبونی کنی .
نفس عمیقی کشیدم و پرسیدم:
_ بالاخره که چی, تا آخر عمرم باید بترسم و فرار کنم ازش؟
دوباره در صدایش محبت و آرامش ریخت.
_ نه عزیز من ، مطمئن باش وقتی بفهمم آمادگیشو داری خودم میبرمت ، بهم اعتماد کن لطفا ، تو که نمیخوای همه چیو خراب کنی ؟
_معلومه که نمیخوام
_ پس نمیری باهاشون
_ اوهوم نمیرم ، ممنون که حواست بهم هست
_ پولشو می گیرم
خندیدم، می دانستم انقدر ثروتمند هست که بی ارزش ترین چیز برایش پول است
+ سرکیس یکی از نفرت انگیزترین افرادی بود که سر از زندگی من در آورد و حتی تصورش را هم نمی کردم روزی برایم انقدر عزیز شود.
برچسب:
نویسنده: زهرا میرزایی