سخت...
تنها...
غم انگیز...
حسرت بار ...
پر از ترس و کابوس...
تاریک...
اما هنوز ناامید نشده ام...
هنوز به باریکه ی نوری که خود را از کنار پنجره در اتاقم جا میکند خیره میشوم. ...
هنوز پنجره را باز میکنم و خورشید راتماشا میکنم, چشم هایم را میبندم و به لکه های سیاه پشت پلک هایم که در حال جنب و جوش اند لبخند میزنم...
+ نمیتوانم و نباید ناامید باشم!
برچسب:
نویسنده: زهرا میرزایی